Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

به همین سادگی

می خواست زندگی کند پس اعدام شد.

دیوار

خواه باور کنی خواه نه، فرجام هر دیواری فروریختن است.

سیب نمی خواست کشته شود پس با اولین گاز آنچنان به گلویم پرید که خفه شدم، او ماند و من مردم.

سفر به من آموخت …

و سفر به من آموخت اگر خانومی بدون همراهی خانواده در صندلی های ردیف اول اتوبوس (
صندلی های 1و2و3و4) بنشیند، پلیس راننده ی اتوبوس را جریمه خواهد کرد.

به من بگو چرا

به من بگو چرا حق ندارم از خواننده ی سرزمینم حمایت کنم؟ چرا مجبور می شوم آهنگ هایی که دوست دارم را دانلود کنم در حالی که از صمیم قلب آرزو دارم اولین آلبوم نامجو را به رسم حمایت بخرم. آه که چه دربندیم ما مردم این سرزمین و چه سرشاریم از آخ، آخ هایی از سر ناکامی و اندوه، آخ هایی که کشدار است و دردناک و کوک می زند تمام زندگیمان را از لحظه ی تولد تا مرگ ؛و حل می کندمان در نیستی خویش.

تنهایی

( در حالی که دستانش را به دو طرف گشوده است و صورتش را به سمت آسمان گرفته با لبخند فریاد می زند): من عاشق خودم هستم.

(دستانش را دور خود حلقه می زند و خود را در آغوش می کشد لبخند بر لب)

(چند ثانیه بعد با چهره ای بی روح در حالی که شانه اش کمی به جلو خم شده است و چشمانش را به زمین دوخته است، دستانش به آرامی بر روی تنش می لغزند و در دو طرف بدنش به سکون می نشینند)

(نجوایی که به سختی شنیده می شود): چون چاره ی دیگری ندارم.

بارکد

ای کاش قلب هر آدمی یک بارکد داشت، آن وقت شاید زودتر از اینها می فهمیدم درصد خرده شیشه ات را.

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


وداع

قبل از رفتن همه ی چراغ ها را یک دور روشن کردم، هنوز هم پشت پنجره ها چیزی جز تاریکی نبود و شعله ای در فرودست، میرفت که به دست خاموشی سپرده شود.

بهانه

و چشمانت آتش سبزی بود به جان زندگیم …

نوشته‌های قدیمی‌تر »