Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

من چه غمگینم

از صدایم اشک می بارد

آه من تنهاترین، تنهای این دنیام

هیچ یاری، مهربانی، هیچ همدردی

نیست حتی سایه ای اینجا

قلب من عمریست بغضش را فروخورده

اشک های تلخ من هم سخت تکراریست

هستم اما از تهی هم نیست تر، گویا

بودنم همرنگ مرگی ممتد و جاریست

شعر از خودم

شب ستاره کش

حرفی برای گفتن
دیگر نمانده باقی
از پشت بام دنیا
افتاده تشت ساقی

دیدی چگونه با خون
شستند دست و رو را
کردند زنده در خاک
نجوای آرزو را

هرجا که لاله ای بود
با تیشه سر بریدند
نازک جوانه ها را
از جان خاک چیدند

اینک زمین تبدار
در سوگ ما نشسته
بغض زمانه از این
نامردمی شکسته

بگذار بانگ ما را
با خود برد پرستو
وقتی نسیم، راهش
بسته است از همه سو

بگذار بار دیگر
تاریخ قصه سازد
از خون بی گناهان
نقش حماسه سازد

دوران همیشه بر جور
هرگز نماند، آری
روزی دگر بیاید
در صلح و کامکاری

بر این ستاره کش، شب
نقش سحر بر آید
دوران هجر خورشید
بر آسمان سر آید

گر بر لبم نشسته
بانگ سکوت و بر دل
گر از هجوم وحشت
خون است و درد، حاصل

تا دست های ما در
دستان هم نشسته است
حتی اگر تن ما
در خاک پیله بسته است

پیروز این نبردیم
همراه و یار و یکدل
پای سیاهی از این
پیوند، مانده در گل

شعر از خودم

این روزها بحث انتخابات، همه جا داغ است. کاندیداها سعی می کنند در بیان شعارهای مردم سالارانه از یکدیگر پیشی بگیرند و مردم نیز سعی می کنند با مرور گذشته و بررسی شرایط کنونی، کاندیدایی که به شعارهایش پایبندتر است را بیابند. گاهی مباحثه ی بین طرفداران کاندیداهای مختلف به جر و بحث و پرخاش منتهی می شود، هر کسی فکر می کند چون بهتر از دیگران می فهمد باید همه را متقاعد کند به کسی که او می پسندد رای دهد. و در این میان تحقیر هرکسی جز دوستان ما بهترین استراتژی است. خوب تر که دقت می کنم می بینم ما آدم های بی اعتقاد به دموکراسی در جستجوی کاندیدایی هستیم که دموکرات تر است، کسی که بیشتر به حقوق شهروندی بها دهد و پذیرای کثرت آرا باشد. نمی دانم، شاید هم ما فقط تئوری دموکراسی را خوب بلدیم اما در عمل هیچ بهره ای از آن نبرده ایم. متاسفانه روابط حاکم بربنیانی ترین و کوچکترین بخش جامعه ی ما یعنی خانواده ها گویای این نکته است. در اکثر خانواده ها هنوز، سالاری وجود دارد خواه اینکه این سالار، مرد باشد یا زن، فرزند باشد یا والد، مهم این است که دیگر اعضای خانواده مجبور به تبعیت از او و زیر پا گذاشتن علایق شخصیشان به خاطر او هستند. ما در خانواده هایمان یاد نگرفته ایم هر فرد می تواند طرز تفکری متفاوت از دیگری داشته باشد، زیستن زیر یک سقف و بهره مندی از تربیتی یکسان هرگز نمی تواند دلیلی بر یکسان بودن عقیده ی انسان ها باشد. ما یاد نگرفته ایم که انسان هایی با عقاید مختلف می توانند با احترام به عقاید یکدیگر در کنارهم زندگی مسالمت آمیز داشته باشند و حتی بر سر موضوعی با یکدیگر وارد بحثی منطقی شوند. ما فقط دعوا کردن را خوب آموخته ایم، یاد گرفته ایم هرجایی که منطق، دیدگاهمان را نقض می کند با فریاد زدن و پرخاش به مخالفمان ادعای خود را برحق جلوه دهیم. ما یاد گرفته ایم راجع به موضوعات مهم و سرنوشت ساز خانواده هایمان حتی اگر جلسه ای هم تشکیل می دهیم در نهایت به حرف بزرگ یا سالار خانواده، کسی که ادعا دارد خیر دیگران را بیش از خودشان می خواهد عمل کنیم. ما یاد گرفته ایم نسبت به کسی که از او قدرتمندتریم دیکتاتورتر باشیم و نسبت به کسی که از ما قدرتمندتر است خاکسارتر. این ها بخشی از چیزی است که در خانواده آموخته ایم و درد بزرگ همین جاست. تا وقتی که آزادی های فردی در خانواده های ما برای تمامی اعضا محترم شمرده نشود، تا وقتی که همه ی اعضای خانواده آزادانه عقاید و تفکرات و تمایلات خود را ابراز نکنند، تا وقتی که خود سانسوری از خانواده های ما رخت برنبندد و تا وقتی که مطیع بودن به عنوان ارزش در خانواده ها پابرجا بماند، هیچ نسلی به وجود نخواهد آمد که به دنبال یافتن جامعه ای آزاد و کثرت طلب و بنیان نهاده بر مبانی دموکراسی باشد. پس لطفا وقتی از بحث های پر جنجال انتخاباتی فارغ گشتید، زمانی را نیز به بررسی و تحلیل آنچه که در خانه هایتان می گذرد اختصاص دهید.

جنایت

جنایت تنها در کشتن ظالمانه ی انسان ها خلاصه نمی شود بلکه هر تولدی که به اجبار انسانی دیگر را به زیستن در شرایطی غیر انسانی وادار کند نیز رخداد یک جنایت است.

ما آدم های معمولی

از دیروز تا به حال که از ماجرای فیس بوک و محدودیتش به روی کاربران کشورهای مورد تحریم آمریکا با خبر شده ام بسیار با خود اندیشیده ام. راستش را بگویم وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم، مگر می شود ملتی را به جرم زیستن در سرزمینی از حق برخورداری از جریان آزاد اطلاعات و دسترسی به دنیای آزاد -که حداقل به عقیده ی من در محیط نت تا حدی قابل دسترسی بود- محروم کرد؟ آن هم درست چند روز پس از برگزاری کنفرانس جهانی ضد نژادپرستی. آیا این کار هم نوعی نژادپرستی مدرن نیست؟ البته قبل از فیس بوک، گوگل هم بسیاری از زیر مجموعه ها و خدمات خود را برای ایرانیان محدود کرده بود. گویا سرنوشت ما چنین است که همیشه در جستجوی مسدودیت شکن ها باشیم که هر آنچه که از بیرون قابل دستیابی است از داخل مسدود شده و هر آنچه که از داخل قابل دستیابی است از بیرون مسدود شده است. ما به دنیا آمده ایم برای چه؟ برای تحقیر شدن؟ برای روزی هزار بار به خاطر دست نیافتن به ابتدایی ترین حقوق خود حرص خوردن و زجر کشیدن؟ اصلا لطفا به من بگویید روزی که تمام درهای جهان به روی ما بسته شود، چگونه قرار است ما با نوع دیگر تفکر، زندگی و هرچیز دیگری در دنیا آشنا شویم؟ اینگونه که ما منجمد تر از امروز خود خواهیم شد، مثل کسی که از بدو تولد درون غار تاریکی زندانی باشد و تا آخر عمر اجازه ی خروج از این غار را نیابد. دنیا را چه می شود؟ آیا خود نیز می داند چه می کند؟ من خسته شده ام، از همه چیز، از تمام دنیا هم نا امید شده ام. هیچ راه نجاتی نیست، یعنی در واقع برای ما مردمان عادی هیچ راه نجاتی نیست. آری، ما مردمان عادی که در یک روز معمولی به دنیا می آییم، با هزار مشکل سعی در تامین روزمرگی هایمان داریم و بالاخره در یک روز معمولی دیگر هم به آسانی می میریم. ما، همان آدم های معمولیی که اکثریت جمعیت هر کشور و حتی اکثریت جمعیت جهان را تشکیل می دهیم، آدم هایی که همه خود را نماینده ی ما می دانند و بارها و بارها منت کارهایشان را بر سرمان گذاشته اند بدون اینکه حتی از ما کوچکترین نظری پرسیده باشند. ما آدم های معمولی که نه روز تولدمان روز مهمی است و نه روز مرگمان روزی دردناک. ما همان سیاهی لشکرهای خوبیم. همان قربانیان همیشگی جنگ های سرد و گرم. ما همان هست متمایل به هیچیم. که اگر چنین نبود، که اگر ما هم از صاحبان قدرت و ثروت بودیم، دیگر برای هیچکس فرقی نداشت اهل چه سرزمینی هستیم یا اسممان در کدام لیست سیاه و سفیدی ثبت شده، آنقدر دلیل داشتند تا درهای جهان را با لبخند به رویمان بگشایند و از میان تمام مواد قانونی بند و تبصره ای برای استثنا قایل شدن بین ما و آدم های عادی پیدا کنند. اگر ما هم آدم های عادی نبودیم حتما می توانستیم با فیس بوک و گوگل و یاهو و تمام شرکت های دیگر جهان لابی کنیم و حداقل آی پی خانه ی خود را از محدودیت خارج کنیم. آری، مشکل ما فقط و فقط همین است، ما مردم معمولی هستیم.

بر تو چه رفت؟

آهای بهار، آمده بودی که روزگارمان را نکوترین کنی حال بگو بر تو چه رفت که چون به ما پیوستی تمام بهارانگیت رنگ زمستان گرفت؟

یکبار من را امتحان کن
بگذار رویای تو باشم
بگذار بر جان سکوتت
من رنگ هستی را بپاشم

بگذار دستان من و تو
یک لحظه هم آغوش باشند
این لحظه های خالی و سرد
از عشق ما مدهوش باشند

بگذار من تنها نمانم
بگذار من تنها نمیرم
بگذار تا دیگر نگویم
در جان سرسختم اسیرم

می خواهمت ای مستی ناب
شیرینی رویای هر خواب
یکبار با من مهربان باش
حال دل تنگم، تو دریاب

شعر از خودم

تنهایی من را بلعیده بود یا درست تر اینکه تنهایی مرا هضم کرده بود این را در سفر امسال فهمیدم، وقتی که دیدن دوستان و آشنایان قلب مرده و خالی از احساسم را دوباره به تپش انداخت. باورم نمی شد روزی دوباره احساس پای در خانه ی قلبم بگذارد، مطمئن بودم که قلبم، روح و احساسم خودکشی کرده اند اما تمام لحظات خوشی که در این سفر داشتم چونان دمی مسیحایی جان تازه ای به وجودم بخشید. می دانی وقتی کسی اسیر تنهاییست ناچار است در خود غرق شود چون هیچ احساسی، هیچ اتفاقی، حتی هیچ کلامی از سوی کسی برای او فرستاده نمی شود، تنهایی به معنای واقعی کلمه بزرگترین درد دنیاست. در تمام دقایق قدم زدن هایمان در این چند روز، لبخندها و شوخی ها و حتی اختلاف نظرها، به این فکر می کردم که اگر در زندگی من یک یار وجود داشت چقدر خوشبخت بودم، کسی که حاضر می شد با مهربانی و تحملش بی هیچ چشمداشتی کمکم کند بلند شوم و این پیله ی تلخ و تاریک تنهایی را بشکافم و خود را رها کنم، کسی که حاضر می شد مرا به لحظه ی پروانه شدن برساند تا در کنار هم پرواز کنیم. می دانی به نظر من این خود ما انسان هاییم که امید را از هم دریغ می کنیم و دقیقا این خود ما آدم هاییم که می توانیم امید را به جان یکدیگر هدیه کنیم. کاش به هم فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را می دادیم. می دانی، من هیچ وقت نتوانستم باور کنم که ” چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق”، همانطور که هیچگاه نتوانستم عشق را مترادف با آن جنگ تن به تنی که می گویند لذت بخش است بدانم. من عشق را قدم زدنی ساده در کنار کسی میدانم که تمام احساسش را به من می بخشد و بی اینکه حتی کلامی میانمان رد و بدل شود از بودن در کنار هم خوشحال و سرشار از شور و شادی می شویم. عشق را همین دل تنگی بی پایان و پر از بغض و اشکی می دانم که از لحظه ی خداحافظی با دوستان و آشنایانم گریبانم را گرفته و خیال رها کردن ندارد. من عشق را همین گیج شدن و یا به قول معروف قاطی کردن اساسی می دانم که مرا به نوشتن این چیزها وا می دارد. عشق دقیقا خود دوستی است نه فراتر از آن و نه پایین تر از آن. و به راستی که خوشا به حال همه ی دلداران و دلدادگان جهان.

پ.ن: همین جا از خانواده ی عزیز خاله ام که در این مدت میزبان ما بودند تشکر می کنم و از دخترخاله و دوست عزیزی که وجودشون باعث شد این سفر برام خاطره انگیز تر از همیشه باشه کمال تشکر را دارم. مرسی

نوروزتان پیروز

زمستان هم ماندنی نبود. با همه ی سرما و طوفان ها و جمود و یخبندانش، صدای پای بهار23vde34 برای ترساندنش کافی بود. چه کسی میداند، شاید زمستان هم عاشق بهار شده باشد، شاید آتش عشقی که برجانش فتاده او را چنین به وادی تحول می کشاند و در نهایت از او هم چیزی جز بهار باقی نمی گذارد.

فرارسیدن نوروز همیشه پیروز بر شما فرخنده باد. سالی پر از تمام خوبی ها و آرزوهای دست یافتنی را برایتان آرزومندم.

مرگ امید

تا میایم بخندم، تا میایم به نوروز فکر کنم، ناگهان به یاد خبر دیشب می افتم، چیزی از قلبم فرو میریزد و اشک است که جای لبخند چهره ام را می پوشاند. دیشب مشغول کادو گرفتن هدیه های نوروزیم بودم و تنها مشغله ی فکرم انتخاب زیباترین کاغذ کادو بود که خبر فوت ناگهانی امید رضا میرصیافی را شنیدم. من نمیدانم چرا در آستانه ی نوروز، در آستانه ی جشن و شادی، امید باید بمیرد؟ اصلا مگر جرم او چه بود؟ وقتی که خبر دستگیریش را شنیدم و وقتی فهمیدم که وبلاگ نویس است کنجکاو شدم وبلاگش را پیدا کنم، اما حتی با سرچ گوگل هم نتوانستم وبلاگش را بیابم. تنها از خبرهایی که از این سایت و آن سایت شنیده ام میدانم که جرم او تنها به حوزه ی اندیشه مربوط می شد و بس، شنیده بودم که به تحمل دو سال و نیم زندان محکوم شده است، اما امروز چه راحت از مرگش سخن می گویند. می گویند علت مرگش مصرف داروهای افسردگی بوده در حالی که وکیلش می گوید امید برای گذران روزهای نوروزیش در زندان از او کتابی طلب کرده بوده است. در سالهای اخیر خبرهای زیادی از مرگ و یا خودکشی زندانیان را شنیده ایم، آیا این تعداد مرگ برای بررسی شرایط درون زندان و رفع فشار بی دلیل وارد بر زندانیان کافی نبوده است؟ دیگر نمیدانم چه بگویم، فقط با تمام وجودم از این همه مرگ، از این همه سکوت و بی تفاوتی ناراحتم و میدانم در آستانه ی بهار مرگ هیچ شکوفه ای قابل باور نیست.

Older Posts »