نوامبر 20, 2009 بدست کوچولو
14سال بیشتر نداشت که مثل اکثر هم نسلانش به خواست پدر و مادرش با کسی که آنها انتخاب کرده بودند ازدواج کرد. کودکی ناتمامش را تولد اولین فرزند، به بزرگسالی زودرسی بدل کرد و کم کم، زادن وظیفه اش شد. نمیدانم آیا هیچگاه عاشق شد؟ هیچگاه دلش برای کسی لرزید؟ اصلا آیا به چنین چیزی اندیشید یا نه؟ او آموخته بود که همه ی عمر مطیع و فرمانبر و خدمتگذار مردی باشد که بزرگترین نشان مردانگیش داشتن معشوقه های فراوان بود و بس. او می ترسید از خشم خدایی که ناخشنودی شوهرش را علت رسیدن او به جهنم کند، پس همه ی بی مهری و ظلم شوهرش را به صبر می گذراند. تنها انگیزه اش از زنده بودن، فرزندانش بودند. روزی که آخرین فرزند هم اعلام استقلال کرد و خانواده ی جدیدی تشکیل داد، آخرین انگیزه ی بودن از وجودش رخت بربست. چیزی نگذشت که روزی تصمیم گرفت اعتصاب زندگی کند و یک روز صبح برای همیشه دیگر از رختخوابش برنخاست. او خودش را یکباره نکشت، شاید چون نمی خواست گناه کبیره ای مرتکب شود اما در واقع شمع زندگی را آهسته و آرام و به دستان خویش خاموش کرد. نمیدانم، شاید هم قضاوت من به عنوان یک ناظر بیرونی اشتباه باشد و به راستی که چه کسی میداند از راز دل دیگری. هشت سال تمام اعتصاب زندگیش طول کشید، هیچ درمانی برای بلند کردنش از بستر ممکن نشد، چون بیمار به هیچ وجه قصد همکاری نداشت. حتی تصمیم گرفته بود که دیگر با هیچکس سخن نگوید، شاید تنها بیست کلمه به جز آن آه های از جان برنهاده و کشدار، آخرین کلامی بود که این سال ها از او به گوش رسید، گرچه تا آخرین لحظه ی تلاشش برای نبودن هوشیار بود و البته دل نازک. و حالا چند روزی است که پرونده ی این اعتصاب بسته شده است. آری همه ی فعل های دنیا برای مادربزرگ، تا همیشه ماضی بعید شده اند. و پدربزرگ چقدر دیر دوستت دارم را در گوش های مشتاق او زمزمه کرد.
پ.ن1: آمد، زجر کشید، رفت. اصلا چرا باید می آمد؟ که زندگی مجال زندگی کردن را از او بگیرد؟ کاش هرگز به دنیا نیامده بود.
پ.ن2: هرگز دلم نمی خواهد طبق آداب هیچ آیینی به خاک سپرده شوم.
پ.ن3: بیزارم از آدم هایی که هر مجلسی را به محلی برای تصفیه ی خرده حساب های خود با دیگران تبدیل می کنند.
ارسال شده در دل نوشته ها, زندگی جایی که من هستم, مناسبت ها | بیان دیدگاه »
نوامبر 11, 2009 بدست کوچولو
می خواست زندگی کند پس اعدام شد.
ارسال شده در دل نوشته ها | بیان دیدگاه »
نوامبر 11, 2009 بدست کوچولو
خواه باور کنی خواه نه، فرجام هر دیواری فروریختن است.
ارسال شده در دل نوشته ها | بیان دیدگاه »
اکتبر 21, 2009 بدست کوچولو
سیب نمی خواست کشته شود پس با اولین گاز آنچنان به گلویم پرید که خفه شدم، او ماند و من مردم.
ارسال شده در داستانک, دل نوشته ها | 2 نظرات »
اکتبر 19, 2009 بدست کوچولو
و سفر به من آموخت اگر خانومی بدون همراهی خانواده در صندلی های ردیف اول اتوبوس (
صندلی های 1و2و3و4) بنشیند، پلیس راننده ی اتوبوس را جریمه خواهد کرد.
ارسال شده در زندگی جایی که من هستم | بیان دیدگاه »
اکتبر 12, 2009 بدست کوچولو
به من بگو چرا حق ندارم از خواننده ی سرزمینم حمایت کنم؟ چرا مجبور می شوم آهنگ هایی که دوست دارم را دانلود کنم در حالی که از صمیم قلب آرزو دارم اولین آلبوم نامجو را به رسم حمایت بخرم. آه که چه دربندیم ما مردم این سرزمین و چه سرشاریم از آخ، آخ هایی از سر ناکامی و اندوه، آخ هایی که کشدار است و دردناک و کوک می زند تمام زندگیمان را از لحظه ی تولد تا مرگ ؛و حل می کندمان در نیستی خویش.
ارسال شده در دل نوشته ها, زندگی جایی که من هستم | 1 نظر »
سپتامبر 22, 2009 بدست کوچولو
( در حالی که دستانش را به دو طرف گشوده است و صورتش را به سمت آسمان گرفته با لبخند فریاد می زند): من عاشق خودم هستم.
(دستانش را دور خود حلقه می زند و خود را در آغوش می کشد لبخند بر لب)
(چند ثانیه بعد با چهره ای بی روح در حالی که شانه اش کمی به جلو خم شده است و چشمانش را به زمین دوخته است، دستانش به آرامی بر روی تنش می لغزند و در دو طرف بدنش به سکون می نشینند)
(نجوایی که به سختی شنیده می شود): چون چاره ی دیگری ندارم.
ارسال شده در دل نوشته ها | 1 نظر »
سپتامبر 22, 2009 بدست کوچولو
ای کاش قلب هر آدمی یک بارکد داشت، آن وقت شاید زودتر از اینها می فهمیدم درصد خرده شیشه ات را.
ارسال شده در دل نوشته ها | بیان دیدگاه »
سپتامبر 19, 2009 بدست کوچولو
ارسال شده در دل نوشته ها, شعرهای من | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
سپتامبر 6, 2009 بدست کوچولو
قبل از رفتن همه ی چراغ ها را یک دور روشن کردم، هنوز هم پشت پنجره ها چیزی جز تاریکی نبود و شعله ای در فرودست، میرفت که به دست خاموشی سپرده شود.
ارسال شده در دل نوشته ها | بیان دیدگاه »