همه چیز از یک سال و اندی پیش شروع شد. درست از زمانی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. و سرنوشت، دقیقا همانگونه که پیش بینی می کردم به روی من چنگ انداخت. زندگی من آنقدر پوچ است که می توانم تا هزارسالگیم را بی هیچ خطایی در یک آن مرور کنم.
دانشگاه که تمام شد، زندگی من هم تمام شد. دیگر هیچ دلیلی برای بودن نداشتم، یعنی در حقیقت هیچ راهی برای جلوتر رفتن وجود نداشت زندگی من به بزرگترین بن بست دنیا رسیده بود. حالا من مانده بودم با دانشگاه هایی که صندلی هایشان کم تر از آن بود که جایی برای ادامه تحصیل من داشته باشند و جامعه ای که حاضر نبود فرصت های شغلی اش را با من قسمت کند، من تنها حق داشتم بین بیگار ی وبیکاری یکی را انتخاب کنم و البته که افتخار می کنم در این شرایط بیکاری را انتخاب کردم. روزها می گذشت و من بیشتر از پیش احساس بیگانگی با محیط اطرافم می کردم تا جایی که تصمیم گرفتم حالا که دنیا مرا چون مطرودی بیگناه از خود میراند، به کنج عزلت پناه ببرم. کم کم ارتباطم را با همه قطع کردم، اتاقم تقریبا حکم قبرم را پیدا کرد. یکی دو ساعت از روز را صرف درس خواندن می کردم شاید فوق امسال را قبول شوم و بقیه ی روز را فقط می خوابیدم. خواب شده بود تنها راه فرار من از زندگی. روزی بیش از 16 س
اعت می خوابیدم. معمولا وقتی که نه جرات خودکشی داشته باشی و نه امکان زندگی؛ خواب بهترین پناهگاه می شود. در طول روز تا می توانستم از اتاقم بیرون نمی رفتم، از خانه که اصلا ؛ مگر برای کنکور دادن یا دکتر رفتن. من خسته بودم. خسته تر از یک آدم هزار ساله و هیچکس حاضر نبود این لحظه های دردناک مرا بفهمد و قطره ای از شادمانیش را با من قسمت کند. شاید هم آنها حق داشتند، من هیچ وقت آدمی دوست داشتنی نبودم. خلاصه زندگی من نه عشق داشت نه امید نه آرزو، شده بود یک مرداب بلعنده. و من شده بودم یک آدم نباتی که تنها آرزویش ورق خوردن سریع روزهای زندگیش بود. تا اینکه؛ …. واقعا نمیدانم چه شد. هیچ اتفاق متحول کننده ای برایم رخ نداد. اما انگار ناگهان تصمیم گرفتم به این بی تفاوتی هایم رنگ دیگری بدهم. شاید هم می خواستم رنجی که میکشم را به تصویر در آورم. واقعا نمیدانم چه شد. فقط یکهو به خودم آمدم و دیدم توی کلاس نقاشی نشسته ام و دارم گلدانی را طراحی می کنم. حتی با کیبوردی که 12 سال بود به آن دست نزده بودم مشغول نواختن چند قطعه شدم. دقیقا نمیدانم چه بر من رفته است. تنها چیزی که از کارهای این چند روز اخیر دستگیرم شده این است که بازگشتی عمیق به گذشته کرده ام. درست مانند همان سبک ادبی. حالا که راه جلو رفتن بسته است در درون پیله ام به لحظه های خوش آیند گذشته باز می گردم تا رنج حال را فراموش کنم.
بازگشت به گذشته ی خوب
می 14, 2008 بدست کوچولو










معمولا دو دسته از افراد پس از پایان دانشگاه افسرده میشن، دسته اول اونایی که قبل از فارغالتحصیلی مشغل به کار شدند و آنهایی که بین درس و اشتغالشون وقفه افتاده!
به هرحال امیدوارم تو این بازگشت آسوده باشی