من بلد نیستم، خوب آخه تقصیر من که نیست، خوب هیچ جزوه و کلاس آموزشیی نبود که یاد بده این چیزا رو، هیچکسی هم حاضر نشد بهم یاد بده، یعنی هیچکسی باورش نمیشه من بلد نباشم، همه فکر میکنن هر آدمی از بدو تولدش این چیزا رو بلده، اما من که بلد نبودم. اگه خیلی خوشبینانه بخوام بررسی کنم موفق ترین دوره ی زندگیم از این نظر موقعیه که میرفتم آمادگی، اون موقع چندتا دوست داشتم اما هرچی فکر میکنم چه جوری باهاشون دوست شدم یادم نمیاد، اما آیا واقعا با اونا هم دوست بودم؟ پس چرا وقتی آمادگیم تموم شد دلم براشون تنگ نشد؟ بعدش رفتم کلاس اول. یادم نیست روزای اولش چه جوری گذشت اما یادمه چون مامان و بابا زودتر از من باید میرفتن سر کار، قرار شد با دختر همسایه امون که همکلاسیم بود و خواهرش که یه سال از من بزرگتر بود برم مدرسه. من فکر میکردم ما دوستیم اما یه روز بعد از کلاس با عصبانیت بهم گفت من دیگه با تو نمیام. من اون موقع خیلی کوچولو بودم از دستش خیلی عصبانی شدم مگه من چی کارش کرده بودم که با من اینجوری رفتار کرد؟ منم همون موقع ولش کردم و با سرعت تمام خودم تنهایی راه افتادم به سمت خونه. توی راه از بس تند میومدم پام توی پام گیر کرد و خوردم زمین، مانتوم به شدت دچار ساییدگی شد اما انگار نه انگار که اتفاقی افتاده دوباره باسرعت بلند شدم و با سرعت رفتم خونه. وقتی مامان اینا فهمیدن که تنهایی اومدم از اینکه دیدن می تونم از پس خودم بربیام خوشحال شدن. از اون به بعد من دیگه تنهایی رفتم و اومدم گاهی کسی از بچه ها اگه می خواست بره خونه ی فامیلشون که دور و ورای ما بود با من میومد. من همیشه تنها بودم و توی راهم که به بچه ها نگاه میکردم میدیدم همشون با دوستاشون در حال رفت و آمدن. بعد به خودم نگاه میکردم که همیشه تنهام. خوب منم دلم دوست می خواست. از راهنمایی به بعد یه متد جدید برای دوست پیدا کردنم کشف کردم. روز اول کلاس با اولین کسی که کنار دستم مینشست دوست میشدم. وقتی هم که دوره های مختلف تحصیلیم تموم می شد باهاشون قطع رابطه ی کامل میکردم آخه در حقیقت دوستشون که نداشتم درد مجبوری در طول دوره ها در اصل تحملشون می کردم. هیچ وقت هم نتونستم توی کلاسای خارج از مدرسه دوستی پیدا کنم. چون هرجایی که میرفتم همه با دوستاشون اومده بودن سر کلاس و فقط من بودم که تنها بودم هیچ کدوم از گروه های دوستی هم عضو جدید نمیگرفتن. این معضل تا توی دانشگاه هم ادامه پیدا کرد، بازم با اولین بقل دستیم دوست شدم. دوست که چه عرض کنم در اصل تحملش کردم. بعدشم طبق معمول گذاشتمش کنار. حتی سعی کردم توی اینترنت برای خودم دوست واقعی پیدا کنم اما نشد. با هرکی دوست میشدم بعد از یه مدت دیگه آنلاین نمیشد یا دیر به دیر آنلاین می شد تازه هرکدوممون یه گوشه ی دنیا بودیم مگه میشه اینجوری طعم واقعیه دوستی رو چشید؟ خلاصه آخرش من موندم بی دوست. این آرزو به دلم موند که یه بار با دوستام برم پارکی، سینمایی جایی. البته بگما با همکلاسیام گاهی اینجور جاها میرفتم اما دوستم که نبودن همکلاسیم بودن در اصل رقیب هم بودیم نه رفیق. دوست واقعی کسیه که وقتی کنارشی هیچ دلیلی برای دروغ شنیدن و دروغ گفتن بین تون نباشه و هی نخوای مواظب باشی مبادا که خنجر نامرئیشو نثارت کنه. دوست واقعی هیچ وقت از تو یه پله نمیسازه برای بالا رفتن خودش. به هر حال من خسته شدم هم از تنهایی هم از اینکه هیچ جایی نیست که این چیزا رو یادم بده و مهمتر از همه الان که دیگه نه مدرسه ای میرم و نه جایی بقل دستی از کجا پیداکنم؟











شاید اینجوری فکر کردن در مورد دوست درست باشه اما مطمئنن توی جامعه ای که اصلاً مطمئن نیستی که چه جوری باید زندگی کنی و فرهنگش -برخلاف ادعاها- واقعاً عقب افتاده ست، نمیشه همچین دوستی پیدا کرد چون کسی دوستی رو یاد نمیده. دوستی همیشه با تردید نگاه میشه. اگه هم یکی از روی صداقت دوستی کنه هیچ کسی باورش نمشه. تقصیر هیچ کسی نیست. فرهنگ ارتباطی ما توی ایران این ریختیه دیگه.
خوب سخت میشه یه همچین دوستی با این مشخصات پیدا کرد یعنی اگر هم باشه نباید این همه انتظار ازش داشته باشیم بعنی درست و منطقی نیست