هر ناکامی کوچکی در زندگی ما تبدیل به یک فاجعه ی بزرگ می شود. از بس که چارچوب زندگی مان تنگ است، از بس که حق انتخابمان محدود است و از بس که راه های پیش رویمان انگشت شمار. خسته ام از همه چیز این زندگی. از لحظه لحظه ی این بودن های اجباری، از این به اجبار به هر سو کشیده شدن ها و از این قمارهای اجباری بر سرنوشتم و باختن ها. خسته ام از این نگاه های خندان تو به شکست های تلخ من. راستی چرا ما اینقدر از هم متنفریم. چرا از افتادن دیگران لذت می بریم. همیشه منتظر شکستی در زندگی کسی هستیم تا گوشه ی دلمان خنک شود. با نفرتی درونی و لبخندی ظاهری پیروزی های هم را تبریک می گوییم در حالی که هیچ چیز برایمان شادمانی آورتر از شکست فردای برندگان امروز نیست. ما پر از عقده ی حقارت شده ایم. و من عقیده دارم که بخشی از این حقارت به ما تحمیل شده. وقتی سهم عادلانه ای از زندگی نصیب همه ی آدم ها نشود حق دارند که تمام وجودشان پر از عقده های فرو خفته شود. وقتی تمام زندگیمان به ماراتونی فرساینده تبدیل می شود؛ وقتی که تا سر حد مرگ می دویم و نمی رسیم؛ وقتی که حقمان از زندگی، چشیدن مداوم و بی پایان طعم تلخ شکست می شود و وقتی که لبخند و شادی عنصر گم شده ی زندگیمان می شود حق داریم که از هم متنفر باشیم چون ما دیگر رفیق هم نیستیم ما رقیبانی هستیم که تنها به قیمت عقب کشاندن هم اجازه ی جلو رفتن خواهیم یافت. این مقدمه ها را گفتم تا بگویم امسال هم ارشد قبول نشدم. برای زندگی فوق محدود من این اتفاق همچون فاجعه ای بزرگ است، من تمام شدم، زندگی من هیچ راهی به جز درس خواندن نداشت. تصمیم گرفته بودم که امسال برای بار آخر در این رقابت نابرابر شرکت کنم. خوب؛ گویا دانشگاه های کشورم سعادت این را ندارند که مرا به عنوان دانشجوی خود بپذیرند. این حرف ها را برای توجیه خود نمی گویم، من به اندازه ی لازم و کافی درس خوانده بودم و بدون هیچ اغراقی کمترین درصد علت این شکست را از جانب خود می دانم. من برگزاری کنکور را بدترین نوع گزینش دانشجو می دانم، مگر می شود دانش عمیق و چندین ساله ی یک نفر را در تعدادی سوال محدود با زمانی کوتاه و گزینه هایی که سرنوشت ها را زیر و رو می کند سنجید؟ آیا به راستی تمام آنان که وارد دانشگاه شدند از صلاحیت علمی لازم برخوردار بودند؟ آیا تمامی افرادی که در پروسه ی کنکور وارد شده و مورد گزینش قرار می گیرند از شرایط کاملا یکسانی برخوردار بوده اند؟ من به این روند انتخاب دانشجو اعتراض دارم. متاسفم برای جامعه ای که جایی برای جذب همه ی استعدادهایش ندارد. می دانم که لیاقت گرفتن دکترای فیزیک را هم داشتم با این وجود به عنوان یک استعداد نه تنها کشف نشده بلکه سرخورده، از تحصیل کناره گیری می کنم و با تمام وجودم متاسفم از اینکه شرایط جامعه ام اجازه ی رشد و امکان زندگی بهتر را از من دریغ کرد.









