وقتی که صدای بسته شدن در پشت سرش را شنید، بی اختیار لحظه ای ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت، دست های او را دید که به نرده ها چنگ انداخته بودند و نگاه نگرانش را که از هر سخنی گویاتر بود. چاره ای نداشت، باید می رفت، پس دوباره سرش را برگرداند و در حالی که سعی می کرد مانع از جاری شدن اشک چشمانش شود، به جلو گام برداشت. دلش برای خودش می سوخت و حالا دیگر باورش شده بود که تنهاترین آدم دنیاست. وقتی به خود آمد داشت فرم های پذیرش را پر می کرد، فرم ها را که تحویل داد پرستار گفت: باید برای همراهت تقاضای کارت همراه بدهی. حال او بود که با صدایی شکسته می گفت: همراهی ندارم. ناگهان انگار فکری در ذهنش جرقه زد. پرسید: همسرم می تواند همراهم باشد؟ من جز او هیچکسی را ندارم. و پرستار که انگار با سوالی ممنوعه رو برو شده بود با تعجب جواب داد: خانم اینجا بیمارستانی زنانه است، غیرممکن است.
حالا خسته و تنها روی تختش دراز کشیده بود، لوله های سرم را با سوزنی دراز در دستش فروکرده بودند و با هر تکان ناگهانی، جابجا شدن سوزن در رگش دردی نیش وار را جاری می کرد. دور تا دور اتاق پر از تخت بود و بر هر تختی یک بیمار هر بیماری هم همراهی داشت. چقدر دلش برای خودش می سوخت، پیش خود گفت ای کاش دختری داشتم، حداقل امروز کنارم بود. بعد دختر خیالیش را تصور کرد و دید دلش نمیاید دخترش پرستار بستر بیماری او باشد، نمی خواست مزاحم هیچکس باشد حتی دختر مهربانش. حالا کمی از اینکه دختری نداشت تا به خاطر او به زحمت بیافتد احساس رضایت می کرد. با این حال دلش برای همسرش هنوز بی تاب بود. هیچکس جز او همراه دلخواهش نبود. به آن سوی پنجره ی روبرویش زل زد، تصویر چشم های نگران همسرش انگار بر پنجره نقش بسته بود، چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد. ناگهان این فکر هم چون رعشه ای از بدنش رد شد. آیا فردا عمل موفقیت آمیزی خواهد داشت؟ اگر هرگز به هوش نیاید چه؟ آن وقت آن چشم های نگران و این دلهره ی تنهایی آخرین خاطرات زندگیش می شد.









