حرفی برای گفتن
دیگر نمانده باقی
از پشت بام دنیا
افتاده تشت ساقی
دیدی چگونه با خون
شستند دست و رو را
کردند زنده در خاک
نجوای آرزو را
هرجا که لاله ای بود
با تیشه سر بریدند
نازک جوانه ها را
از جان خاک چیدند
اینک زمین تبدار
در سوگ ما نشسته
بغض زمانه از این
نامردمی شکسته
بگذار بانگ ما را
با خود برد پرستو
وقتی نسیم، راهش
بسته است از همه سو
بگذار بار دیگر
تاریخ قصه سازد
از خون بی گناهان
نقش حماسه سازد
دوران همیشه بر جور
هرگز نماند، آری
روزی دگر بیاید
در صلح و کامکاری
بر این ستاره کش، شب
نقش سحر بر آید
دوران هجر خورشید
بر آسمان سر آید
گر بر لبم نشسته
بانگ سکوت و بر دل
گر از هجوم وحشت
خون است و درد، حاصل
تا دست های ما در
دستان هم نشسته است
حتی اگر تن ما
در خاک پیله بسته است
پیروز این نبردیم
همراه و یار و یکدل
پای سیاهی از این
پیوند، مانده در گل
شعر از خودم









