بیش از یک ماه پیش این مطلب رو به مناسبت روز تولدم نوشتم و کنار گذاشتم تا امروز بذارم توی وبلاگم:
“چه فرقی می کند امروز روز تولدم باشد یا روز مرگم وقتی حتی یک دوست ندارم که شادمانی ها و غم انگیزهایم را با او تقسیم کنم. چه فرق می کند امروز در تقویم زندگی من چه روزی است وقتی هرکس برای التیام ناکامی هایش مرا مثال میزند و خدایش را شکر می گوید که چونان من سرانجامی نیافت. چه فرقی می کند امروز کدامین روز منحوس زندگیم باشد وقتی بیش از هر انسانی احساس بدبختی و استیصال وجودم را فراگرفته است. کاش هرگز به دنیا نمی آمدم، کاش می توانستم به گذشته برگردم و زمان را در آن لحظه ی بی اراده متوقف کنم که من مغبون ترین زندگانم.”
اما امروز با اینکه هیچ چیزی در شرایط زندگیم تغییر نکرده نمی دونم چرا الکی یه ذره خوشحالم؟ شاید به خاطر سه چهار تا تبریکی باشه که از دیروز تا الان بهم گفتن. نمی دونم. اما اینم می دونم که دوباره فردا همون حسی که توی نوشته ی یک ماه پیشم هست به سراغم خواهد آمد. شاید واقعا آدما روز تولدشون یه ذره خوشحال ترند و شاید همین خوشحالی کاذب باعث میشه که به جبر والدینشون تن در بدن و روزی به دنیا بیان. نمی دونم. فقط می دونم امروز ترجیح میدم به جای شنیدن آهنگ تولدت مبارک؛ تا آخر شب یه بند، آهنگ جبر جغرافیایی نامجو رو گوش بدم.










تولدت مبارک
مرسی