( در حالی که دستانش را به دو طرف گشوده است و صورتش را به سمت آسمان گرفته با لبخند فریاد می زند): من عاشق خودم هستم.
(دستانش را دور خود حلقه می زند و خود را در آغوش می کشد لبخند بر لب)
(چند ثانیه بعد با چهره ای بی روح در حالی که شانه اش کمی به جلو خم شده است و چشمانش را به زمین دوخته است، دستانش به آرامی بر روی تنش می لغزند و در دو طرف بدنش به سکون می نشینند)
(نجوایی که به سختی شنیده می شود): چون چاره ی دیگری ندارم.










گاهی آدم حوصله ی خودش رو هم نداره.اما چاره ای هم غیر این نداره!