اکتبر 21, 2009 بدست کوچولو
سیب نمی خواست کشته شود پس با اولین گاز آنچنان به گلویم پرید که خفه شدم، او ماند و من مردم.
ارسال شده در داستانک, دل نوشته ها | 2 دیدگاه
کشته شود؟ فکر میکنم منظور خورده شوده.
خب، کشته شدن مصداق همون خورده شدنه دیگه.
RSS نظرها
نام (لازم)
E-mail (will not be published) (لازم)
وبنامه
مرا از دیدگاههای بعدی از طریق ایمیل باخبر کن.
کشته شود؟ فکر میکنم منظور خورده شوده.
خب، کشته شدن مصداق همون خورده شدنه دیگه.