چند سالی است که در حول و حوش چنین تاریخی، پستی در وبلاگم بنا به جبر زمانه نقش می بندد. بارها به خودم، قول دادم و حتی در اینجا هم نوشتم که از این مسابقه ی نابرابر کناره گیری خواهم کرد، شاید اصرار خانواده و مهمتر از آن بیکاری مستمر و بی پایانی که به جان زندگیم افتاده مانع از این کناره گیری می شد، اگر بخواهم راستش را بگویم دیگر علاقه ای برایم باقی نمانده که بگویم علاقه ی شخصی مرا به استمرار در این راه رهنمون کرد. نمیدانم متوجه منظورم شدید یا نه، شرمنده که هر سال در این باره می نویسم اما این دفعه آمده ام که بگویم بالاخره قبول شدم، درست است که نه در دانشگاه دلخواه اما شاید مهم این است که بالاخره قبول شدم. ارشد را می گویم. حالا حداقل دو سالی سرم گرم درسخواندن خواهد بود و دیگر لازم نیست در دل بگویم ای کاش دخترها هم به سربازی می رفتند که اقلا بهانه ای برای هدر رفتن چند سالی از عمرشان داشته باشند ( میدانم قیاس مع الفارغ و بیهوده ایست اما گاهی دقیقا این جمله در ذهنم نقش می بست). و اگر از احوالات این جانب پس از نیل به این هدف دور و دراز جویایید باید بگویم نه شادم و نه غمگین بلکه بی تفاوت بی تفاوتم، امروز اصلا احساسم از جای خود نجنبید، نه موقع ورود به سامانه ی اعلام نتایج قلبم به تپش افتاد و نه وقتی متوجه قبولیم شدم شادمانیی حتی ناچیز در جانم جوشید. حتی قصد و حوصله ی نوشتن این پست را هم نداشتم اما بعد با خود اندیشیدم که شاید کسی تمایلی به دانستن پایان این قصه داشته باشد، پس نوشتم تا بگویم این قصه هم تمام شد، همین.
بشر در طول تاریخ قدم می زد، حوصله اش سر رفت، آفرید، تقدیس کرد و خود طعمه ی مخلوقش شد.
ارسال شده در دل نوشته ها | بیان دیدگاه »
رسیدم، در باز شد، لیز نخوردم مطمئنم که هلم دادند، پرتاب شدم، چاه بود، بی انتها؛ و من هنوز هم در میانه ی همان چاهم.
ارسال شده در از سری خاطرات یک هیچ, دل نوشته ها | 1 نظر »
چه کسی می گوید زمان را نمی توان به عقب بازگرداند وقتی که امروز تاریخ حداقل بیش از صد سال، در جلوی چشمان مبهوت ما به عقب بازگشت.
ارسال شده در دل نوشته ها | بیان دیدگاه »
بیش از یک ماه پیش این مطلب رو به مناسبت روز تولدم نوشتم و کنار گذاشتم تا امروز بذارم توی وبلاگم:
“چه فرقی می کند امروز روز تولدم باشد یا روز مرگم وقتی حتی یک دوست ندارم که شادمانی ها و غم انگیزهایم را با او تقسیم کنم. چه فرق می کند امروز در تقویم زندگی من چه روزی است وقتی هرکس برای التیام ناکامی هایش مرا مثال میزند و خدایش را شکر می گوید که چونان من سرانجامی نیافت. چه فرقی می کند امروز کدامین روز منحوس زندگیم باشد وقتی بیش از هر انسانی احساس بدبختی و استیصال وجودم را فراگرفته است. کاش هرگز به دنیا نمی آمدم، کاش می توانستم به گذشته برگردم و زمان را در آن لحظه ی بی اراده متوقف کنم که من مغبون ترین زندگانم.”
اما امروز با اینکه هیچ چیزی در شرایط زندگیم تغییر نکرده نمی دونم چرا الکی یه ذره خوشحالم؟ شاید به خاطر سه چهار تا تبریکی باشه که از دیروز تا الان بهم گفتن. نمی دونم. اما اینم می دونم که دوباره فردا همون حسی که توی نوشته ی یک ماه پیشم هست به سراغم خواهد آمد. شاید واقعا آدما روز تولدشون یه ذره خوشحال ترند و شاید همین خوشحالی کاذب باعث میشه که به جبر والدینشون تن در بدن و روزی به دنیا بیان. نمی دونم. فقط می دونم امروز ترجیح میدم به جای شنیدن آهنگ تولدت مبارک؛ تا آخر شب یه بند، آهنگ جبر جغرافیایی نامجو رو گوش بدم.
ارسال شده در دل نوشته ها, زندگی جایی که من هستم, مناسبت ها | 2 Comments »
یک ماه پیش در چنین روزی بود که همگی لبخند بر لب، خودکار و شناسنامه در دست و با امید به تغییر برای فردایی بهتر در دل به سمت صندوق های رای رفتیم. و چه ناگوار شبی داشت این روز فرخنده، وقتی که هرچه بر برگه های رای نوشته بودیم را وارونه خواندند و لبخند را بر لبانمان خشکاندند و آخرین روزنه ی امید را به رویمان بستند. گرچه خیانتی که به آرای ما شد غیر قابل پیش بینی نبود، اما نمی دانم چرا هنوز هم ذره ای امید داشتیم، فکر می کردیم اگر خودکارهای مطمئن و پاک نشدنی خودمان را از خانه ببریم در رایمان تقلبی نخواهد شد، شاید حسن ظنمان زیاد بود. شاید فکر می کردیم وقتی اکثریت مردمان سرزمینی هدفی واحد بیابند و برای رسیدن به آن هدف واحد تلاش کنند ناکامیشان غیر ممکن است. و چه دردناک بود این حقیقت جعلی که به سویمان پرتاب شد، اینجا همیشه می توان نقیضی بر هر قانون مسلمی یافت. آه که چقدر دلم گرفته است این روزها. یک ماهی که گذشت اگرچه در کلام، کلمه ای بیش نیست اما هر ثانیه اش چونان قرنی پر از وحشت و خشونت بر ما گذشت. سوال آرام“ “Where is my vote? مردمان سرزمین من به خون نشست و به “Where is my friend?” تبدیل شد، حتی سکوت ما با گلوله پاسخ داده شد، برادر به جان برادر افتاد، خون همه جا را گرفت، دستگیری های گسترده، ناپدید شدن ها، خانواده هایی که حتی داغ حسرت آخرین وداع با فرزندانشان تا ابد بر دلشان نشانده شد. آه که هیچ کلامی قادر به بیان آن همه درد و رنجی که در این یک ماه بر مردمان سرزمینم رفت، نیست. تمام وجودمان درد است. دردی که نسل به نسل در سینه ها جاری خواهد شد، روزی در تاریخ نگاشته خواهد شد و تا زمانی که ایرانیی بر زمین وجود دارد فراموش نخواهد شد. شاید بزرگترین حسن زندگی همین باشد که مثل یک گنداب راکد نیست، بلکه یک جریان ناگریز و پیشرونده است. آری، حتی در میان هجوم مرگ هم می توان بوی زندگی را شنید، و امیدوار بود به روزهای بهتری که دیر یا زود فرا خواهند رسید، حتی اگر قرن ها به طول بیانجامد اما بالاخره آن روزهای خوب، آن روزهای روشن که هر پرنده ای نجوای آزادی را در آسمان این سرزمین طنین انداز خواهد کرد، فرا می رسد. آری، آینده از آن ماست و از آن حقیقتی که هرچه پایمال تر شود، حقانیتش بیشتر به اثبات می رسد.
پ.ن: این نوشته را تقدیم می کنم به تمام مردم سرزمینم به خصوص کسانی که در جریان انتخابات اخیر، قبل و پس از برگزاری آن جان خود و یا عزیزانشان را از دست دادند و نیز خود یا عزیزانشان دچار آسیب و صدمه شدند و همچنین تمام خانوادگانی که عزیزانشان به بند افتادند و یوسفانشان بی نشان شده اند. دستان همگی این عزیزان را به گرمی می فشارم و می گویم هرگز فراموشتان نخواهیم کرد.
ارسال شده در دل نوشته ها, زندگی جایی که من هستم, مناسبت ها | بیان دیدگاه »
از صدایم اشک می بارد
آه من تنهاترین، تنهای این دنیام
هیچ یاری، مهربانی، هیچ همدردی
نیست حتی سایه ای اینجا
قلب من عمریست بغضش را فروخورده
اشک های تلخ من هم سخت تکراریست
هستم اما از تهی هم نیست تر، گویا
بودنم همرنگ مرگی ممتد و جاریست
شعر از خودم
ارسال شده در دل نوشته ها, زندگی جایی که من هستم, شعرهای من | بیان دیدگاه »









